نقد روانشناسانه بر نمایشگاه" به روایت یک شاهد عینی "
فاطمه دائمی-ورودی88
حکایتی است مردن، مرده زنده می شود به واسطه ی مرگش، چون در یادها می ماند. گاه بیش از آنچه زندگی کرده ای، لحظه ی مرگت به یادماندنی می شود. تو را بکشند، خود را بکشی، تصادفاً یا کاملاً معمولی بمیری، مهم نیست؛ سیاستمدار باشی، هنرمند، انقلابی و یا هر چیز دیگر مهم نیست، مهم این است که با مردنت شوری به پا کرده باشی، همه جا پر شده باشد از مردن تو، آن وقت است که سوژه ی این و آن می شوی. یکی در سوگت شعر می سراید، دیگری فغان می کشد و... . این روند ادامه می یابد تا چندین سال بعد، مردنت بهانه ای می شود برای یک عکاس تا مرگ را به تصویر بکشد.
می گوید شاهد است، شاهد عینی، روایتش مرگ است و جز این حرفی ندارد. عکس ها روایت مرگ هایی است که سند تصویری از آن ها به جای نمانده و حال می تواند اولین تصویر شکل یافته از این مرگ ها در ذهن مخاطب باشد.کار کوچکی نیست ساختن تصویرهایی که جای خالی ندیده ها را در ذهن مردم پر کند، اما چه نیازی است به این کار بزرگ؟ مگر خلاء تصویر این مرگ ها خللی در زندگی مردم ایجاد می کند؟
عکس ها آنقدر شلوغ اند که برای دیدن هر کدام باید وقت زیادی گذاشت. مرگ در مرکز توجه است اما بر عکس ها حاکمیت ندارد، فضای مرگ در همه جای عکس ها رخنه نکرده است، حتی هراس انگیز نیست و کاملاً عادی می نماید. یک نفر یا جمعی مرده اند، کشته شده اند یا خود را کشته اند. بعد از دیدن تعدادی از عکس ها علاوه بر مرگ که عاملی مشترک در تمامی عکس هاست به عنصر مشترک دیگر بر می خورم و آن حضور عکاس در صحنه هاست. وی در تمامی عکس ها به مثابه ی یک شاهد حضور دارد، گاه حضورش منفعل و گاه فعال است. او می گوید حضور دارد تا ماجرا را از دید خود نشان دهد. اما به قهرمان عکس ها تبدیل شده است، کار خاصی نمی کند، فقط شاهد است، شاهد حوادث حاشیه ساز. گاه ماتم زده، گاه هراسان می دود و گاه سرد و مات به جنازه ها نگاه می کند. شاهد عینی نه، او یک شاهد ذهنی است، در ذهن خود شاهد مرگ هایی بزرگ (از دید خودش) بوده است، این ذهنیات را بازسازی و با ثبت کردن، عینی نموده است. همچون فردی که عقده ی حقارت در او برتری دارد و با جای دادن خود در میان افراد و حوادث مهم، خود را مهم جلوه می دهد تا حس دیگر برتری برای او کم شود. اما در این عکس ها باز به گونه ای به حقیر بودن خود چنگ انداخته، همانطور که نشان داده شاهد است و کاری از دستش ساخته نیست وگرنه می توانست از حضور خود استفاده کند و آن اتفاق را به گونه ای دیگر تغییر دهد. پوشیدن شالی قرمز رنگ اشاره به قربانی بودن وی دارد، در اصل این افراد مرده یا کشته شده، قربانی نیستند بلکه قربانی اوست که هیچ نگاهی_ نگاه افراد حاضر در عکس_،حتی نگاهی کوتاه برای اینکه از خود بپرسند او کیست و چرا هست به سمتش خیره نیست. در تناقض با این امر، رنگ قرمز شال باعث شده که مخاطب راحت تر بتواند او را از بین عناصر موجود در عکس بیابد، انگار دیده شدن خودش از اتفاقی که در حال وقوع است، مهم تر است که باز به همان عقده ی حقارت برمی گردد. به عقیده ی آلفرد آدلر _ روان پزشک برجسته ی اتریشی و پایه گذار مکتب روانشناسی فردی_ انسان با عقده ی حقارت به دنیا می آید. هر اتفاق کوچکی می تواند به این عقده دامن بزند و بر اساس آن هویت آدمی شکل می گیرد، بدین گونه می توان گفت احتمالاً در دوران کودکی چنین اتفاقی برای عکاس افتاده است. اتفاقی که نه تنها بر عقده ی حقارت او دامن زده بلکه مرگ را به گونه ای برای او تقدیس کرده است، مخصوصا اگر مرگی غیر معمول و دور از انتظار باشد که باعث می شود به چشم همگان بزرگ جلوه دهد. در واقع در این مجموعه عکاس با بهانه قرار دادن این حوادث، تنها خود را بزرگ جلوه داده و بزرگی مرگ سوژه ها زمینه ای برای بزرگ نشان دادن وی فراهم کرده است.
تجزیه و تحلیل و نقد نمایشگاه های عکس توسط دانشجویان رشته عکاسی دانشگاه هنر اصفهان