زهرا پرست وند-ورودی88 

ساختارگرایی به انگلیسی: (Structuralism)‏ یکی از اندیشه­های  رایج در علوم اجتماعی است. بر پایه­ی این طرز فکر تعدادی ساختار باطنی و ناملموس، چارچوب اصلی در پشت پدیده‌های ظاهری اجتماع را تشکیل می‌دهند. روش ساختارگرایی در نیمه­ی دوم سده­ بیستم از سوی تحلیلگران زبان، فرهنگ، فلسفه ریاضی و جامعه به گونه‌ای گسترده بکار برده می‌شد. اندیشه‌های « فردینان دو سوسور » را می‌توان آغازگاه این مکتب دانست. ساختارگرایی، نخست با مطالعه­ی ساختار زبان آغاز شد. اما بعداً توسعه یافت و با در برگرفتن موضوعات انسان شناختی و اسطوره‌ای، رشد و گسترش یافت.

«ژان پیاژه» درکتاب ساختارگرایی خود نوشته است: «ساختارگرایی یک روش (تحلیلی)است نه یک آموزه ساختارگرایی در دهه­های 1910م و 1920م در روسیه به­خصوص با نظریات «یاکوبسن»، در بستر فعالیت فکری وی ، شکل گرفت که امروزه ، وی و پیروانش  را به فرمالسیت­های روسیه می­شناسند. یاکوبسن به کارکرد زبان (دراینجاعکس وعکاس) می­پردازد و دراین باره شش عامل را بررسی می­کند.

فرستنده­ی پیام(عکاسی)

گیرنده­ی آن(بیننده)

خودپیام(موضوع عکس)

زمینه­ای که پیام درآن شکل می­گیرد یا فرستاده می­شود(فضای موجود و موضع عکاس)

 رمزگان که زبان (عکاسی) با آن بیان می­شود و با امکانات و محدودیت­های آن همخوان است(شیوه ویژه عکاسی)

رسانه­ای که درآن پیام به اصطلاح فرستاده می­شود(انتشاروارائه عکس).

با این تفاسیرعکس «نظام مند» است. زیرا ازابژه­هایی که روبرویش است با برداشت نور به روی امولسیون یا سطح حساس محاکات انجام می­دهد، بنابراین این نظام براساس زمینه­ای تاریخی و اجتماعی، روانشناسانه و فرهنگی شکل می­گیرد.

ساختارگرایی ازکلمه­ی معمارپیشه stracture(درلاتین) که به معنای چارچوب است،مشتق شده است. «کلود لوی استروس » آن را چارچوب تعیین کننده­ی مناسبات درونی عناصر یا اجزا می­داند. البته «سوسور»ساختار را به­عنوان نظام می­شناسد. اما ساختارباشد یا نظام، درعکاسی نکته­ی مهم نظامی است که مجموعه­ای ازعناصرصوری را با هم مرتبط می­کند و امکان می­دهدکه ازراه هم­نشینی عناصر، عبارت­های بامعنا و درست پیام یا مفهوم عکس شکل گیرد و با استعارات(جانشینی عناصر) براساس ساختار و تمهیدات تجسمی، مفهوم عکس با معنای تازه­ای روبرو می­شودکه ما به آن برداشت یا تعبیر می­گوییم.

پس تحلیل ساختاری درعکس به نظام­های صوری(عناصربصری) و ارتباط آن (تمهیدات) و مناسبات درونی اجزای موجود در یک عکس تأکیددارد. درتحلیل ساختارگرایی ویژگی­هایی مانند مناسبات تفاوت­ها و تقابل­های عناصراست که معنا و مفهوم راشکل داده و به واسطه­ی همان ویژگی­ها اندیشه­ی عکاس را در بوته­ی بعدی یعنی تعبیر، توصیف و تفسیرمی­کنیم ودرنهایت نقد مناسبی ارائه می­دهیم. (که حاکی ازرضایت خود ما و ایجادآن رضایت درخواننده­ی نقدخواهدبود). تقابل­ها و تفاوت­های موجود در عکس با الگوهای ذهنی بیننده، تحلیل و بازشناسانده می­شود.

به اعتقاد «دورتی .ب. سلز»: «ساختار گرایی مطالعه­ی ساختمان آفریده­های طبیعت و آفریده­های بشر است». 

درواقع نقد ساختارگرایی یکی از سبک­های نقد ادبی است که ریشه­ی اروپایی دارد و دوره­ی نسبتا طولانی را در برگرفته است. نقد ساختارگرایی از دهه­ی1920 آغاز می­شود، در دهه­ی 1960 به اوج و شکوفایی می­رسد و تا 1970 پا برجا باقی می­ماند. از این دوره به بعد ساختارگرایی کم کم از حوزه­ی اصلی خود که بررسی متون ادبی است به نظام­های دیگر سرایت می­کند و تبدیل به روش و متدولوژی می­شود که در بسیاری از دانش­ها کار برد دارد. ساختار­گرایی شیوه و روشی است که به دسته­بندی آثار و قرار دادن آن­ها در یک نظام توجه دارد.

ساختارگرایی با طرح مطالبی در باب  تقابل­های دوتایی ، دال و مدلول­ها ، نشانه­شناسی ، روایت شناسی و ... آغاز می­شود. نقد ساختارگرا به طور خلاصه از سه مرحله تشکیل شده است.1- استخراج اجزاء ساختار اثر 2- برقرار ساختن ارتباط موجود بین اجزاء 3- نشان دادن دلالتی که کلیت ساختار اثر است.

ساختارگرایان اعتقاد دارند واقعیت ، انبوهی از داده­ها است و فقط از طریق ساز و کار و نظم است که می توان به این واقعیت انبوه معنا و مفهوم داد. آنان هر جزء یا پدیده را در ارتباط با یک ساختار کلی بررسی می­کنند. در این نوع نقد  به جای چیستی معنا به چگونگی ایجاد معنا توجه می­شود . در نقد ساختارگرایی کوشش بر آن است که سازه­های یک اثر مشخص شود. منتقد ساختارگرا در پی کشف قواعدی است که معنا سازی در روایت را به وجود می­آورد. « ساختارگرایی بیشتر مبتنی بر دید همزمانی است یعنی به علل و عوامل قبلی توجه ندارد، بلکه توجه اصلی آن معطوف به ربط اجزاء و پدیده­ها در یک زمان و دوره­ی مشخص (در زمانی) است.»

منتقد ساختارگرا  با تحلیل مجموعه­ای از آثار ،گرامر خاصی به دست می­آورد که بر اساس آن گرامر به نقد آثار یا تک اثر توجه می­کند. ساختار گرایی به منطق بین اجزای اثر  و کارکرد عوامل درون سازمان و روابط بین آن عوامل می­پردازد. درواقع درنقد ساختارگرا اجزای اثر به صورت منفرد به خودی خود نمی­توانند واجد معنا باشند . دیدگاه ساختارگرایانه به کشف قواعد، کشف قانون­مندی­ها می­پردازد. از منظرآنان مطالعه­ی آثار نه  درباره­ی نشانه­های منفرد، بلکه بررسی رابطه­ی بین نشانه­ها است . ساختارگرایان اثر را نظامی از نشانه­ها می­دانند  و  هر نشانه را متشکل از یک " دال" ( تصویر آوایی، علامتی نوشتاری یا گفتاری) و یک " مدلول "( معنی یا مفهوم ذهنی آن) می­دانند .آنان معتقدند هر نشانه در درون نظام فقط به دلیل تفاوتی که با نشانه­ی دیگر دارد، معنی­دار است.

ما معنای هر نشانه را به دلیل تفاوت آن با سایر نشانه­ها و از طریق مقایسه با نشانه­ی دیگر در می­یابیم. در آثارهنری معنا در رابطه­ی اصالتی و ذاتی شکل نمی­گیرد، بلکه بر اساس تفاوت و قراردادهای اجتماعی حاصل می­شود ؛ پس برای مطالعه­ی آثار نباید به بررسی عناصر منفرد یا نشانه­های منفرد پرداخت بلکه باید به رابطه­ی بین این نشانه­ها توجه داشت.

  در تحلیل نهایی باید گفت همه­ی روش­های ساختارگرایی با این هدف به کار گرفته می­شوند تا نظام­های دلالتی فعال در متن را کشف کنند، همه­ی آنان در جستجوی نظام قاعده­مندی هستند تا بتوانند به جهان هستی برای ادراک خود نظم دهند. 
دردیدگاه ساختارگرایان، ترکیب در آثار  هنری بسیار قابل تأمل است. ازاین منظر، قاب­ها با نظم و حساسیت ویژه­ای چینش یافته­اند و از حضور عناصر اضافی که معمولا در عکس­های مستند زیاد رخ می­دهد، عاری اند. به‌نظر، بعید می‌رسد که نشانه‌شناسان (اعم از نشانه‌شناسان ساختارگرا که معتقد به دل‌بخواهی بودن نسبی دال‌ها هستند و نشانه‌شناسان اجتماعی که بر تنوّع تعبیرها و اهمیت بافت‌های تاریخی و فرهنگی تأکید می‌کنند)، مفهوم معنای حقیقی را بپذیرند؛ عبارت معنای صریح، فقط نشان‌گر اجماع همگانی است. هر واژه بدوا دارای معنای صریح و در مرتبه بعد، ضمنی، غیرمستقیم و استنباطی است.

این تمایز میان سطوح معانی در ارتباط با تحلیل ساختارگرایانه قرار دارد. بدین ترتیب که سطح آشکار نشانه، تصویر یا یک عبارت، معنی مستقیما "ارجاعی " یا "تحت‌اللفظی" آن است. جزءجزء اجزاء به هم ربط دارد؛ و كل اجزاء،‌ مانند يك ساعت كار مي‌كند؛ و كار هيچ جزئي بيرون از كار كل اجزاء نيست. به‌طور كلي مي‌توان گفت: ساختارگرايي مطالعه روابط است.

در اين شيوه از نقد، منتقد مي‌كوشد اثر هنري را بر اساس اصول تثبيت‌شدة آفرينش هنري بررسي و نقد كند. يعني در نظر منتقد شكل‌گرا، آنچه نيازمند توجه است، اثر است و نه مفاهيم آن. منتقدان، اين سبك اثر هنري را از نظر تركيب‌بندي، هماهنگي، وزن و آهنگ و به ويژه تناسبات هندسي، براي خواننده، موشكافي و نقد مي‌كنند؛ و در واقع، توانايي فني هنرمند در آفرينش اثر را برملا مي‌كند. به همين جهت، در نقد ساختارگرايانه، هميشه سخن از ساختار است. از اين رو، نقد ساختاري را، «نقد كليت» هم مي‌خوانند. ابزار اين نوع نقد، دانشنامه‌اي است از نشانه‌شناسي پيكره‌هاي دلالتگر. بدين جهت، اين نوع نقد، به «نقد صورتگرا» يا «پيكره‌گرا» هم مشهور است

نقد ساختارگرا، شعبه‌هاي گوناگون دارد. مثلاً اگر به ارزش سياسي ـ اجتماعي اثر بپردازد، «ساختارگرايي معناشناسي» است. اگر روابط ساختاري اثر را با رويدادهاي زندگي فردي و ساختار رواني نويسنده بسنجد، «ساختارگرايي روانشناسي» خوانده مي‌شود. اگر ساختار اثر را با شرايط اقتصادي جامعه بسنجيم، «ساختارگرايي اقتصادي» و اگر ساختار اثر هنری را به اسطوره و ادبيات اساطيري بكشانيم «نقد ساختارگرايي اسطوره‌اي» ناميده مي‌شود. البته این شکل ازنقد مخالفانی هم دارد. این مخالفان معتقدند: اين سبك، به ارزش فرهنگي اثر اهميت نمي‌دهد. به مفهوم اثر كاري ندارد، و اثر را فقط از نظر ساختاري بررسي مي‌كند. نسبت به زيبايي آثار، بي‌توجه باقي مي‌ماند.طبق نظر ساختارگرايان، علي‌رغم نمودهاي متفاوت و بي‌شمار آثار هنري، ادبي، ساختارهايي محدود، زيرساخت‌هاي اين آثار را تشكيل مي‌دهد.