"نقد ساختارشکن"
نجمه نایب زاده-ورودی88
نظریه واسازی
نظریه ی واسازی که در زبان فارسی به ساختشکنی، شالودهشکنی و برخی اصطلاحات دیگر موسوم و شناخته شده است. از نظریههای نوین فلسفی، فرهنگی و هنری محسوب میشود. این نظریه که در شرایطی ویژه و در دوران طلایی نقدهای قارهای به ویژه فرانسوی بروز یافت با نام دریدا عجین شده است. در واقع، کمتر نقدی تا این حد به یک شخص وابسته است. البته دلیل این وابستگی نو بودن آن نیز میباشد و انتظار میرود با ظهور نسلهای پسین و چهرههای برجستهای که در حال ظهور هستند این نظریه از انحصار کنونی دریدا درآید و نظریات او واسازی گردد. در نتیجه بی دلیل نیست که در مطالبی که خواهد آمد تا این اندازه حضور یک شخص و نظریاتش کانونی میشود.
دریدا در مقابل زبانشناسی سوسوری و پدیدارشناسی هوسرلی
موضوع ارتباط و تقابل گفتار و نوشتار به گذشتهای دور باز میگردد. گذشتهای اسطورهای که به خلق نوشتار مربوط میشود. اولویت و ارجحیت یکی بر دیگری نیز در طول تاریخ موجب خلق مباحث و نوشتههای فراوانی گشته است. با ظهور زبانشناسی سوسوری گفتار، موضوع اصلی زبانشناسی گردید. دریدا این اولویت سوسوری را تبلور اهمیت دادن فلسفه غرب به گفتار از زمان آغاز خود به ویژه افلاطون میپندارد و ریشهی آن را در متافیزیک حضور میداند. دریدا با انکار چنین اولویتی بر نوشتار تأکید میورزد و مناقشهی نوینی را در خصوص روابط این دو دامن میزند.
از نظر دریدا نوشتار به دلیل استقلالی که دارد محکوم میشود. در گفتار وابستگی وجود دارد، زیرا بنیان گفتار بر اساس حضور نهاده شده است. دریدا با تأثیر پذیری از پژوهشهای انجام شده در مورد لوگوس (کلام، نظم و منطق) به ویژه از سوی هایدگر کلام محوری را نماد متافیزیک حضور در فلسفه غرب تصور میکند. او بر این باور است که اولویت گفتار بر نوشتار و به طور کلی اولویت متافیزیک حضور یکی از ویژگیهای بارز فلسفه و اندیشهی غرب است و متفکران بزرگی همچون افلاطون، ارسطو، هگل، هوسرل و سوسور آن را نمایندگی کرده اند. او به ویژه به سوسور و نظریات او به عنوان پایه گذار زبانشناسی میپردازد که یکی از نخستین اصول خود را برتری گفتار بر نوشتار اعلام میکند. زبانشناسی سوسوری که بر چندین دوگانه استوار شده است. در بررسی دوگانه گفتار – نوشتار با صراحت موضوع اصلی خود را گفتار قلمداد میکند و برای نوشتار نقشی پسین قائل است. برای توضیح علت آن هم حداقل به دو علت میپردازد: تقدم زمانی گفتار بر نوشتار در تمدنهای کهن و نبود نوشتار در برخی جوامع دوران ما، نوشتار در این اندیشه بازنمایی گفتار است.
دریدا درست بر نقطهی مقابل این دیدگاه چند هزار سالهی غرب یا حداقل دیدگاه مسلط پافشاری میکند. او برای مقابله با بنیانهای فلسفی غرب به ویژه متافیزیک حضور که بیشتر وجود و حضور را یکی انگاشته است به تجلیل نوشتار میپردازد. سال 1967 برای این موضوع سالی غنی محسوب میشود. زیرا او در طول شش ماه از این سال به چاپ سه اثر مهم میپردازد که عبارت اند از: آوا و پدیدار، نوشتار و تفاوت و گراماتولوژی. دریدا در این آثار ضمن بررسی فلسفی و زبانشناختی گفتار و نوشتار میکوشد تا اولویت و ارجحیتی را که در طول تاریخ به گفتار داده شده است واسازی کند و این قطعیت را به چالش بکشاند. در واقع او قصد دارد همراه با به تعلیق در آوردن چنین قطعیتی یکی از بنیانهای فلسفه غرب را واسازی کند. نتایج چنین تحلیلی از سوی دریدا تأثیر عمیقی بر نوع نگرش به آثار ادبی و هنری میگذارد.
نزد اغلب محققان زبان داری دو شکل گفتاری و نوشتاری است. اما در نظر برخی از متفکران به ویژه هوسرل این زبان دارای سطح دیگری نیز میگردد و سطح دوتایی را به سه تایی افزایش میدهد. این سه سطح عبارت اند از: خودگویی، دگرگویی گفتاری و دگرگویی نوشتاری. اتفاق مهم دیگری که با پدیدارشناسی هوسرلی رخ میدهد اهمیتی است که خودگویی به جای دیگرگویی مییابد. به عبارت دیگر، برای هوسرل زبان به میزان حضوری و بی واسطه بودن از اهمیت بیشتری برخوردار میگردد این داوری و قضاوت در مورد انواع زبانها بر اساس همان متافیزیک حضور صورت گرفته که قرنها بر بخش بزرگی از فلسفهی غرب مسلط بوده است. براساس این استدلال دورترین و واسطهای ترین نوع زبانی، نوشتار است و به همین دلیل از لحاظ مرتبه و اولویت نیز کمترین اهمیت را دارد. با چنین تفکری زمان حال نسبت به زمانهای دیگر جایگاه خاصی پیدا میکند زیرا در زمان حال است که امکان حضور میسر میشود.
دریدا دربارهی نوشتار همزمان در مقابل دو نظریه پرداز و بنیانگذار یعنی سوسور و بنیانهای زبانشناسی او و هوسرل و بنیانهای پدیدارشناسی او قرار میگیرد. دریدا با رد متافیزیک حضور، به واسازی و حتی وارونه سازی هرم هوسرلی میپردازد و با دفاع از نوشتار برای زبان اهمیت و استقلال خاصی قائل میشود. این نوع نگرش دریدا برخاسته از جایگاهی است که زبان در قرن بیستم و به ویژه نیمهی دوم این قرن پیدا کرد. در این دوره تقابل زبانشناسی و فلسفه و نیز زبان و تفکر تا حد زیادی برطرف شد. زبان و دستاوردهای زبانشناسی بر حوزههای گوناگون علوم انسانی حتی فلسفه راه یافت و در بسیاری بخشها بر آنها مسلط گردید. بدین ترتیب، تقابل میان زبان و تفکر از میان رفت و بسیاری از آثار به یکی بودن این دو پرداختند. گویی زبان و فلسفه که در آغاز فلسفه رابطه ای تگاتنگ داشتند. دوباره با یکدیگر مرتبط و متصل شدند.
دریدا با اهمیت دادن به نوشتار، نه فقط در مقابل متافیزیک حضور قرار میگیرد بلکه با جداکردن متن از مؤلف، متن را استقلال میبخشد این جداسازی متن از مؤلف در تفکرات حلقه تل کل و به ویژه رولان بارت که تا سرحد مرگ مؤلف پیش رفت، ریشه دارد. متن با جدایی از مؤلف و انکار نقش مالکیت مؤلف، مهم ترین و مطمئن ترین مفسر خود را نیز از دست می دهد. بزرگ ترین اثر و دستاورد انکار تسلط و مالکیت مؤلف بر متن و تفسیر آن که از دیر باز در انحصار مؤلف خروج از این انحصار است. با این انکار نوشتار از هرگونه تفسیر مسلطی رها میشود . به طور مستقل خود را برای خوانش های گوناگون و متفاوت آماده می کند.
پیشینه
اصطلاح Déconstruction را فیلسوف معاصر فرانسه ژاک دریدا با مفهومی نه چندان صریح برساخت. این اصطلاح از قبل در زبان فرانسه بوده است و دریدا بسط و کاربردهای متفاوتتری برای آن ایجاد کرده که در بخشهای دیگر این نوشته به مفهوم این اصطلاح و کارکرد زبانی-فلسفی آن اشاره خواهد شد.
ساختارشکنی از نظر دریدا
نزد دریدا، ساختارشکنی که وجه دیگر نقدِ متافیزیک است، به معنای ضد- ساختارگرایی نیست. دریدا با «اوراق کردن» ساختارها، در حقیقت، میخواهد کشف حجاب» کند (به مفهوم Alétheia یونانی – هایدگری) و در این مسیر، خاستگاه و نقش «مرکز» مقتدر، مسلط و متعالی را در ساختارمندی خودِ ساختار آشکار سازد. از این رو ساختار شکنی دریدایی هرگز مفهوم منفی نابود کردن و خراب کردن را با خود حمل نمیکند.
مهمترین انتقادات دریدا به نظریه سوسور عبارت اند از: نخست اینکه او به نفی رابطه ی ضروری میان دال و مدلول پرداخت. ار نظر او یک دال می تواند مدلول های گوناگون و حتی متفاوت داشته باشد. دوم، دریدا اصل تفاوت میان دال و مدلول را مورد انکار قرار می دهد.
تحلیل ساختارگرایی (ساختارشکنی)
در تحلیل اجزا یک عکس و ارتباط آن با درون عکس (موضوع) برای هر عنصر می توان معناهای گوناگونی یافت و امکان تغییر در مفهوم و گرایش به مفهوم جدیدی که شاید در بافت عناصر وجود نداشته باشد و فقط منِ متخصص آن را دریافت می کنم و بیننده ی عادی به هیچ عنوان نزدیک به معنا و مفهوم من نشود! شک در تحلیل ساختاری را موجب می شود، چیزی که در سال 1960م ژاک دریدا در تحلیل زبان شناسی آن را ساختارشکنی و به زبان ادبی پساساختارگرایی می گویند.(فرایند عظیم تخریب معنا "ژان بودریار" به هم ریختگی در مرزهای اجتماعی و حوزه های فرهنگی را در پی خواهد داشت.) درباره ی عکس فلفل وستون می توان تعابیر مختلفی در معنای آن داشته باشیم در تحلیل ساختارگرایی ما فلفلی را در یک تصویر می بینیم، این فلفل سیاه با فرورفتگی و برجستگی های خود، اندامی مانند یک سیاه پوست غمگین را که دست های قوی خود را در هم تنیده و سرش را در بغل خود گرفته را می ماند که با پس زمینه خاکستری رنگ که به سیاهی می گراید رابطه ای عمیق و تأمل برانگیز را ساخته است. در تحلیل پساساختارگرایی، این گونه به نظر می رسد که ما درباره یک فلفل و همنشینی عناصرش به همانندی مرد سیاه پوست دچار توهم و شک هستیم. این عکس چیزی نیست جز یک فلفل که حالت بی جان بودن و براقی آن، آن را جذاب می کند.فرانسوا لیوتار این شیوه قهرمانی یا (بت وارگیfetishism ) را محکوم می کند و آن را شکاف در بازنمایی معنا می داند. سوزان سونتاگ در مقاله معروف علیه تفسیر می نویسد: گاهی پیش می آید که مفسر چنان عناصر یک عکس را به هم می بافت که عنصر سومی که در عکس وجود ندارد را از ذهنیت خود به وجود می آورد، او می گوید عنصر x را ببین که چگونه رابطه ظریفی با عنصر y می سازد.من بین رابطه x،y یک مفهوم z دریافت کرده ام آیا تو آن را نمی فهمی!) در اینجا سونتاگ به واقع نتیجه گیری عنصر مفهومی البته متافیزیک z را زاییده تخیل بیننده می داند پس به انحراف مفهوم محکوم است این نوع دید از دیدگاه ایهاب حسن و هل فاستر، نوعی بیانیه علیه بازنمایی و مرجع است که در فرهنگ پست مدرن رواج پیدا کرده است.نوعی دریدگی در توهم زایی که تمایز میان رسانه و پیام را می شکند و این سردرگمی را تشدید می کند. دیدیم که فلفل وستون چگونه به یک اندام انسان تبدیل شد، چیزی که باعث شد تا برداشت ما از یم تجربه دیداری به یک تجربه ای دیداری دیگر تبدیل شود.
حال اگر شک وجود داشته باشد پس تحلیل پساساختارگرایی چه فایده ای دارد؟ دریدا معتقد است که رسالت تحلیل پساساختارگرایی از میان بردن توهم هایی است که در زایده تحلیل گران ساختارگرا است. پساساختارگرایی نوعی قرارداد اجتماعی است که ما از کاه، کوه نسازیم در واقع نوعی ترمز تحلیل است که کاه را ککاه می داند، فلفل وستون موقعیت نظریه عینیت نوین در عکاسی است که اعتقادات گروهی به نام f64 را در زمانی (1940) به جامعه عرضه داشته است.
منابع:
پژوهشنامه فرهنگستان هنر.
بوطیقای عکاسی.
سایت ویکی پدیا.
تجزیه و تحلیل و نقد نمایشگاه های عکس توسط دانشجویان رشته عکاسی دانشگاه هنر اصفهان